تبلیغات
شادی بازی

شادی بازی
به شهر بزرگ شادی بازی خوش آمدید 
قالب وبلاگ
نویسندگان
صفحات جانبی
http://s1.picofile.com/file/7693785478/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87.jpg

یک روز زن و شوهری در ساحل مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ میزنه و توپ مستقیم میره به سمت شیشه های خونه ای که در اون نزدیکی بوده و ...تَــَق ! شیشه میشکنه
مرد عصبانی نگاهی به زن میکنه و میگه : ببین چیکارکردی؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم هم خسارتشون رو جبران کنیم

دو تایی راه می افتن طرف خونه . یک کم بیرون خونه رو انداز ورانداز میکنن و بعد مرد در میزنه! یک صدایی میگه بیاین تو ! اول زن و بعد شوهرش وارد میشن. و مردی رو میبینند که با شورت روی زمین نشسته...


*برای مشاهده ی متن کامل بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید*

شوهر توضیح میده که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم. مرد لخت سری تکون میده و میگه عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستم ، توپ شما به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم. من میتونم 3 تا آرزو رو بر آورده کنم
پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم.  اول به شوهر می گه که آرزو کنه. مردکمی فکر میکنه و میگه من میخوام تا پایان عمر ماهی 1.5 ملیون دلار حقوق بگیرم. غول میگه برای محبتی که در حق من کردی کمه. تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و دوست داشتنی با بهترین بیمه و مزایا در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی 1.5 ملیون دلار خواهی داشت
بعد به زن میگه تو چی میخوای؟ زن میگه من میخوام که در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم. غول میگه: این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه. تو از الان در تمام کشورهای توریستی و زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت
و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه حالا نوبت منه. و رو به مرد میگه: من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم
زن و شوهر به هم نگاه میکنند. زن زیر چشمی نگاهی به هیکل سوخته و ورزیده غول میکنه و خوشحال میشه. اما با بی تفاوتی به شوهرش میگه من برام مهم نیست. هرچی تو بگی. میدونی که فقط تو بغل تو به من خوش میگذره
مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره، با اینکه قلبا راضی نبوده، میگه عزیزم من به تو اطمینان دارم. و بعد آروم تر میگه فقط نگذار خیلی بهش خوش بگذره
بالاخره زن و غول به طبقه بالا میرن. ... بعد از 3 ساعت فعالیت نان استاپ و در حالیکه هر دو خسته بودند، غول از زن میپرسه از خودت و شوهرت بگو
زن میگه که شوهرم مدیر بازرگانی یه شرکته و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم
غول میپرسه درس هم خوندین؟
زن با افتخار میگه بله. هر دوی ما در رشته مون مدرک مستر داریم
غول میپرسه چند سالتونه؟
زن میگه هردوی ما 35 ساله هستیم
غول با تعجب میگه: هر دوتون 35 ساله اید. مستر دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ جادو وجودداره ؟ متاسفم براتون



برچسب ها: داستان کوتاه خنده دار، داستان کوتاه، غول چراغ جادو، داستان کوتاه غول چراغ جادو،
[ شنبه 26 اسفند 1391 ] [ 03:38 ب.ظ ] [ علی انصاری ]
نظرات
درباره وبلاگ


به شهر بزرگ شادی بازی خوش آمدید
امیدواریم که لحظات خوشی را با هم دراین شهر سپری کنیم
هر نوع انتقاد و پیشنهادی که در جهت بهتر شدن وبلاگ دارید میتوانید با مدیریت وبلاگ درمیان بگذارید
منتظر نظرات شما عزیزان هستیم
با تشکر مدیریت وبلاگ شادی بازی

موضوعات
امکانات وب
دانلود قالب

شادی بازی بزرگ ترین وبلاگ تفریحی