تبلیغات
شادی بازی

شادی بازی
به شهر بزرگ شادی بازی خوش آمدید 
قالب وبلاگ
نویسندگان
صفحات جانبی

http://s1.picofile.com/file/7693785478/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87.jpg

دو تا برادره آخر شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، دیگه هروقت هرجا یك خراب كاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكی میشن، میرن پیش كشیشِ محل، میگن:‌تورو خدا یكم این بچه‌های مارو نصیحت كنید،‌پدر ما
رو در آوردن. كشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیرسه، باید یكی یكی بیاریدشون . . .



*برای مشاهده ی متن کامل بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید*
خلاصه اول داداش كوچیكه رو میارن، كشیشه ازش میپرسه: پسرم، ‌می‌دونی خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار رو نگاه می‌كنه.

 باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار كشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره، آخر كشیشه شاكی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده. داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فكر می‌كنن ما برش داشتیم!




برچسب ها: داستان کوتاه، داستان کوتاه طنز، داستان کوتاه خنده دار، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه عبرت آموز، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه جذاب،
[ شنبه 26 اسفند 1391 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ علی انصاری ]
نظرات
درباره وبلاگ


به شهر بزرگ شادی بازی خوش آمدید
امیدواریم که لحظات خوشی را با هم دراین شهر سپری کنیم
هر نوع انتقاد و پیشنهادی که در جهت بهتر شدن وبلاگ دارید میتوانید با مدیریت وبلاگ درمیان بگذارید
منتظر نظرات شما عزیزان هستیم
با تشکر مدیریت وبلاگ شادی بازی

موضوعات
امکانات وب
دانلود قالب

شادی بازی بزرگ ترین وبلاگ تفریحی